تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور - دوست مرده

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 12 دی 1393

دوست مرده




نه تنها خاطراتش در آتش خشمش دود می شد، بلکه گویا روحش هم دیگر توان تحمل زندگی رقت انگیزش را نداشت. خشم جوری در قلبش شعله می کشید که احساس می کرد زبانه های آن می تواند دنیایی را به خاکستر تبدیل کند. تمام رنج و عذابی که در همه ی سال های تنهایی خود کشیده بود اکنون از مانع اراده اش می گذشت، به قلبش می ریخت و تمام بدنش را داغ می کرد. فکر کرد که دیگر کاری از دستش برنمی آید. فکر که نه عقلش اکنون در چنگال خشم اسیر بود. فقط می توانست حس کند.

پس تنها چشمانش را بست و گذاشت هر آنچه می خواهد بشود...

ناگهان به نظرش رسید که از همه جهت فشرده می شود. چشمانش بسته بود ولی صداها را می شنید، صدای نفیر بادی که دورش می پیچید و انگار به درونش نفوذ می کرد. احساس کرد که از زمین بلند می شود، فارغ از جاذبه. اما زیاد اهمیت نمی داد. در ذهنش فقط یک سوال می چرخید: چرا او؟ چرا در میان تمام آدم های کل این دنیا، او باید دچار چنین سرنوشتی شود.

صداها قطع شد. دیگر نه می دید و نه می شنید. سکوت محض در خلا. ولی همچنان آتش خشم و افسوس قلبش را گرم می کرد. یکدفعه صدایی آن سکوت مضحک را شکست: متاسفم...من سعی خودم رو کردم.

صدای چه کسی بود؟ صدای دوستی که نتوانسته بود نجاتش دهد؟

-همش تقصیر من بود. اگه با اون جن لعنتی معامله نمی کردم اینجور نمی شد.

خشکش زد...انگار...این صدای خودش بود!

-منو ببخش...می بخشی؟

ولی پاسخی نیامد. سردی 

خشمش رفته رفته کم می شد و سردی دردی جانکاه قلبش را فشرد و مجبورش کرد تا چشم باز کند. کم


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر