تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور - یک جرقه

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 29 آبان 1393

یک جرقه



می دانید، گاهی اوقات که آدم تنها می شود، یا وقتی مثلا تحت تاثیر چیزی مثل یک فیلم، یک کتاب، یک شخص یا حتی یک حادثه قرار می گیرد؛ می نشیند و درمورد وقایع زندگیش فکر می کند.
و بعد اگر مغزش سالم باشد و بدنش بتواند هورمون ها و پالس های عصبی و عاطفی خود را کنترل کند، آن وقت است که انگار واقعا جرقه ای در ذهنش زده می شود. سلول های خاکستری اش چرخ دنده های ذهنش را به کار می اندازند و اینطور به نظر می رسد که آن جرقه تلالوئی از نور را به میان اتفاقات زندگی می اندازد تا آن سلول های خاکستری تصویری کوتاه از آنچه حقیقت اطرافشان است ببینند و سر ذوق بیایند.
احتمالا ذوقشان را با موادی نشان می دهند که به جریان خون و به سمت قلب می ریزند تا با تند کردن تپش های خود و رساندن اکسیژن بیشتر به بقیه سلول ها آن ها را در این شعف شریک کند.

و این اتفاقات و آپشن هایی که در بدن تعبیه شده و واکنش هایی که به این اوضاع نشان می دهد احتمالا خود بیشتر باعث سرذوق آمدن آن خاکستری های بالانشین می شود.

جدای از همه این ها می خواهم بیشتر راجع به آن حقایق صحبت کنم. انسان هرچه که سعی کند باز هم نمیتواند آن ها را کاملا درک کند چون خود هم جزوی از این حقیقت است.(هرچند با این همه با سماجت خاصی دنبال این آرمان ناممکن است.) 


اما این تصویر لحظه ای که آن جرقه دیدنش را برایش ممکن می کند در خاطرش ثبت می شود و او با تلاشی خستگی ناپذیر سعی در ثبت و حفاظت از آن می کند. این جاست که گاهی تلاش می کند آن را خود به صورت یک شکل قابل تجسم به تصویر بکشد.
یا با اصوات به دیگران انتقال دهد و آن ها را هم سهیم کند.
یا حتی سعی کند آن را با کلمات بیان کند؛ سخنرانی کند، بنویسد...
در این شرایط می تواند این شجاعت را درخود بیابد که به پیرزنی که بار سنگینی حمل می کند، درخواست کمک دهد.
یا به غریبه ای لبخند بزند.
یا اجازه دهد کودکان کمی از وقتش را بگیرند.
یا کمی بیشتر خانواده اش را ،مثلا برادرش را دریابد.

اما افسوس که همه ی این کارها هیچ کدام نمی تواند کمال آن حقیقت را بازتاب نماید. ولی به نظرم همین قدر که آدم سعی کند کافی است.

*جالبی این قضیه این است که اگر آدم درموردشان به شک بیفتد ناگهان از میان ناکجا، از درون همان حقیقت مبهم و در عین حال آشکار؛ پاسخی به رفتارش داده می شود و این خود باعث جرقه هایی دیگر در ذهن انسان ها می شود و این واکنش زنجیروار ادامه میابد.

*اگر به کلیت ماجرا نگاه کنید می بینید که این جرقه های زنجیروار که در ذهن هر انسان یک زمانی از زندگیش روشن می شود می توانند آن قدر روشنایی بدهند که قسمت بزرگی از آن حقیقت برایشان آشکار شود.


*رتبه ام بدک نبود. در مرز قبولی دو جای مختلف که خب فرق داشتند، شاید هم نداشتند. اما از بابت نتیجه نگرانی نداشتم چون خوب حرف های آن پیرزن یادم می آمد: هر دانشگاهی که بخواهی...هر دانشگاهی...
کاش درمورد چیز مهم تری در زندگی دعا کرده بود. ولی در هرصورت من راضیم:)

*خواننده بود که بود. جوان بود که بود. بیماری لاعلاج داشت که داشت. ولی به قول دوستان حتما یک روزی سنگی در برکه ی روزگار انداخته بود و نگاهی به حقیقت از زاویه ی درست کرده بود که پاسخش این چنین موجی مهیب و غرا شده بود. خوش به حالش و اینکه در آرامش باشد:/

*کسانی هستند که در زباله دانی زندگی می کنند. کسانی که صبح ها به مدرسه های بدوی می روند و شب ها در معدن عرق می ریزند و خاک سمی تنفس می کنند. کسانی که حتی برای بدنیا آوردن فرزندشان پولی ندارند که خرج کنند و مجبورند با مرگ دست و پنجه نرم کنند. کسانی که با گریه حاضرند فرزندانشان را به امان خدا رها کنند یا با کمی پول و غذا برای دیگر فرزندانشان تاخت بزنند. بچه هایی هستند که به آن ها اضافی می گویند. انگار که از اول متعلق به این جهان نباشند و بدون اینکه دست خودشان باشد در جایی بدنیا آمده اند که کل زندگی آینده شان را می شود پیش بینی کرد.

این ها چالش ما برای درک حقیقت هستند.

*و چه بد که من حتی نمی توانم از همین نزدیکتر از رگ گردن، از همین بغل گوشم، از خانواده و اطرافیانم شروع کنم.

واقعا شرمنده ام.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر