تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور - صور فلکی(2)

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 4 مرداد 1395

صور فلکی(2)



شکارچی


ما صورت های فلکی از ابتدای خلقت زمین نظاره گر آن بودیم. اما در آن دوران از درک اطرافمان عاجز بودیم، حتی از درک خودمان! چون چرخ دنده های ساعتی بزرگ، باید ساعت را بشناسید نه؟ همان قطعات پر جنب و جوشی که منظم در کنار هم کار می کنند و به جرئت می توانم بگویم یکی از بهترین چیزهایی است که به دست نژاد بشر ساخته شده است، به این طرف و آنطرف می رفتیم و آرام آرام درجایی که باید قرار می گرفتیم. همه ی اجزایمان با نظمی خاص شکل می گرفت و از هم می پاشید و عاقبت در مداری ثابت قرار می گرفت. در آن زمان تنها نظاره گر بودیم و از هدف وجودیمان آگاه نبودیم.

تا وقتی که تغییری شگرف را مشاهده کردیم. مخلوقی را دیدیم که بر روی زمین بر روی دو پایش ایستاد و شروع به کار کردن با دستان و خردش کرد. انگار که منتظر چنین لحظه ای بوده باشیم تغییر را متوجه شدیم. بعدا به مرور زمان همراه با آن موجود دوپا که خود را انسان می نامید تکامل پیدا کردیم. گویا او بود که با تخیل خود به ما شکل می داد و بعد به جایی رسیدیم که دیدیم او تصور میکند این ما هستیم که داریم به سرنوشت او شکل می دهیم! شاید هم بودیم! در واقع این را کتمان نمی کنم که می توانستیم آینده را ببینیم. چرا که برای ما زمان مفهومی نداشت. 

راستش سخت است که بتوانم "زمانی" را که این همه انسان ها از آن صحبت می کنند تصور کنم. ما چیزی نداریم که بوده باشد، یا الآن اتفاق می افتد یا در آینده پیش خواهد آمد. همه چیز در نظر ما فقط هست! همانطور که باید باشد! برای همین خیلی برایم سخت است که داستان خودم را به زبان انسان ها توضیح دهم. مثلا این که گفتم همراه با انسان ها متکامل شدیم درواقع به این صورت است که همچنان هم نامتکامل، هم متکامل و هم در راه تکامل هستیم. هر سه ی این حالات در نظر ما جدا نیستند، ولی شاید شما را گیج کنند. بگذریم...فقط بدانید که وقتی آن دخترک که خود را راسوینا می نامید، برای اولین بار دیدم؛ برایم اینطور بود که انگار او را از ابتدای عمرم دیده بوده باشم! یا انگار که او را هنوز ندیده باشم ولی از اینکه بالاخره میآید نیز مطمئن باشم! راستش "دلو" هم با من همعقیده بود و آمدنش را به من خبر داده بود. ولی خود دخترک وقتی آمد این را نمی دانست. نمی دانست که سرنوشتش بوده به اینجا بیاید و با من ملاقات کند. یادم است که هاج و واج مانده بود و حتی توان جیغ زدن هم نداشت. خیلی کسل کننده است نه؟ انسانی برای اولین بار به چنین درجه ای از خلقت رسیده باشد و بعد ساکت فقط تماشا کند! البته نگویم اولین بار بهتر است چون انسان های دیگری هم به اینجا می آیند، طوری که آدم فکر می کند اینجا مسافر خانه شده باشد! و با توجه به قضیه پیچیده زمانی که برایتان توضیح دادم انگار که همه ی آن ها همواره اینجا حضور داشته اند!

بگذریم، به زبان شما اگر بخواهم بگویم، آن شب که دخترک را آنطور مضطرب دیدم. می دانستم که خبر های خوبی ندارد. درواقع منم برایش خبرهای خوبی نداشتم! ولی گذاشتم او اول سوالش را بپرسد، چون قانونش این است! تا وقتی که از ما خواسته نشده نمی توانیم حقیقت را بگوییم. درواقع وقتی هم که خواسته می شود آن را نمی گوییم. باید به زور از ما بکشند! و ما هم معمولا با معماهای عجیب و غریب و چنان دوپهلو جواب می دهیم که گاهی گیج تر می شوند! آه، موجودات بیچاره، دلم برایشان می سوزد...




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر