تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور - صور فلکی

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 3 مرداد 1395

صور فلکی




از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره رفت. با وجود سکوت عجیبی که آن شب اتاقش را فرا گرفته بود، نمی توانست بخوابد. ذهنش توسط افکار هراس انگیزی کاملا تصرف شده بود. نگرانی امانش را بریده بود. باید برای دوستش کاری می کرد. نمی توانست دست روی دست بگذارد تا بلایی سرش بیاید! نه هرگز خود را نمی بخشید! به پنجره که رسید، آن را به آرامی گشود. گذاشت نسیم خنک نیمه شب به داخل اتاقش بوزد تا شاید افکارش منظم شوند. ردای صورتیش نور نقره ای ماه را منعکس می کرد. به برج ستاره شناسی نگاه کرد که در آن سمت قصر قد علم کرده بود. دیگر دلش طاقت نیاورد. نفس عمیقی کشید و به سمت در اتاقش رفت. می خواست به برج ستاره شناسی برود. جایی که می دانست به او آرامش می بخشد و اگر کمی خوش شانس باشد، می تواند راهی برای کمک به دوستش بیابد.

چند دقیقه بعد در چوبی اتاق ستاره شناسی را باز کرده بود و داشت از پله های پیچ در پیچ آن بالا می رفت. به بالا که رسید خود را درون اتاق مدوری مملو از کاغذ های پرنقش و نگار و ابزار برنجی ستاره شناسی دید. ساعت هایی در اطرافش به آرامی تیک تاک می کردند که در آن شب تنها صدایی بود که می توانست بشنود. سریع دست به کار شد، اهرم هایی را که در گوشه اتاق لای سنگچین های دیوار کار شده بود، حرکت داد. صدای ناهنجاری بلند شد که حاکی از باز شدن روزنه ای در سقف چوبی اتاق بود. ترسید یکوقت کسی از آن صداها در قصر بیدار شود. اما چاره ای نداشت. باید آن شب به رصد می نشست. البته آن شب اصلا برای اینکار خوب نبود چرا که نور ماه اکثر ستاره ها را کم فروغ کرده بود اما دوستش، آلاوان نازنین را نمی توانست تنها بگذارد. هرطور شده باید با صور فلکی درمورد سرنوشت او مشورت می کرد.
 به محض باز شدن سقف اتاق تلسکوپ بزرگی را که از سقف آویزان بود با تمام قدرت به سمت روزنه حرکت داد. تلسکوپ که از طناب های قطوری آویزان بود آرام آرام روی قرقره ها و چرخ دنده های زیادی حرکت می کرد تا به جایی که لازم بود، برسد.

وقتی همه چیز آماده شد، قلم و کاغذی به دست گرفت و پشت تلسکوپ نشست. چشم هایش بی وقفه در کاوش ستارگان بود. هر از چندگاهی نقشه های ستاره شناسی که دور و برش ریخته بود را چک می کرد و چیزی را یادداشت می نمود. 
پاسی از شب گذشت. تا جایی که می توانست حرکت ستارگان بر پهنه ی آسمان را حس کند. این حس را دوست داشت. به او این را القا می کرد که انگار آن ستارگان زنده اند. ولی نمی توانست زیاد از آن ها لذت ببرد. هرلحظه ممکن بود کسی سر برسد و او را غافلگیر کند پس نباید تمرکزش را از دست می داد. نقشه ای که داشت از ستارگان می کشید تقریبا کامل شده بود. فقط باید محاسباتش را تکرار می کرد تا از همه چیز مطمئن باشد.

بعد از اینکه از همه چیز مطمئن شد طرحش را جلوی خود گرفت. طرحش ابدا یک نقشه ی ستاره شناسی نبود، بلکه نقشی بسیار باستانی می نمود با نوشته هایی غریب در جای جای آن. در بالای آن ولی صورت فلکی نگهبان یا شکارچی را می شد تشخیص داد که هر نقطه ی آن دقیق از روی ستاره های اصلی در آسمان کپی برداری شده بود. از خوش اقبالیش بود که در نیمه ی فصل پاییز قرار داشتند و برای همین شکارچی به خوبی در آسمان مشخص بود.

از جایش بلند شد و بر زمین نشست، دور و برش را خلوت کرد و کاغذ پوستی حاوی طرح را روی زمین گذاشت. از جیب ردایش شمعی درآورد و روشن کرد. برای بار آخر به طرحش نگاهی انداخت. نباید هیچ مشکلی می داشت. سپس نفسش را در سینه حبس کرد و کاغذ را روی شعله ی شمع گرفت. آتش که گویا منتظر این لحظه بود با ولع کاغذ را می بلعید. نقوشی که کشیده بود در تلالو نور شعله می درخشیدند. همینطور که کاغذ درحال سوختن را نگاه می کرد، احساس کرد که چشمانش سیاهی می رود. گویا اتاق ستاره شناسی در اطرافش آرام آرام تاریک و محو می شود. کم کم احساس کرد که خودش هم دارد محو می شود. انگار که بدنی نداشته باشد! وقتی تمام کاغذ سوخت، فقط می توانست شعله ی شمع را ببیند و بوی تند سوختگی را احساس کند، باقی جا را سیاهی در برگرفته بود. از این مطمئن نبود که هنوز چشمی دارد یا نه ولی می توانست هنوز رقص آرام شعله را در مرکز تاریکی ببیند.

خب، حالا می توانست از این مطمئن باشد که بخش اول نگاره هایش را درست کشیده بود، مرحله اول احضار معکوس انجام شده بود. حال با اضطراب شعله شمع را نگاه می کرد که رقصش تند تر شده بود و همینطور بزرگتر می شد. تا به حال زیاد این کار را انجام نداده بود و هنوز از این مرحله می ترسید. اما دیگر وقت ترسیدن نداشت. با شجاعت سعی کرد به سمت شعله که اکنون تبدیل به آتش بزرگی می شد برود، بدنی نداشت که راه برود ولی احساس می کرد نزدیک تر شده است. یا شایدم این آتش بود که با بزرگ شدنش این احساس را به او القا می کرد. عاقبت حس گرمای سوزناک آتش او را در بر گرفت. نور آن داشت او را کور می کرد. مرحله ی دوم هم انجام شده بود.

سعی کرد چشمانش را ببندد ولی غیرممکن بود، چشمی نداشت که بخواهد ببندد. تمام نور را بدون هیچ اختیاری جذب می کرد. ناگهان انگار که باد سردی وزیده باشد، آتشی که او را در برگرفته بود، پراکنده شد و همه جا در تاریکی مطلق و سردی فرو رفت. با خود فکر کرد، مرحله ی سوم آغاز شده است. حال می توانست بدنش را احساس کند که در سرما می لرزید. فهمید که چشمانش بسته است، پس آن ها را گشود و خود را به جای اتاق ستاره شناسی محقرش در میان ستارگان دید که معنی پایان موفقیت آمیز مرحله سوم بود.

شاید دو سه باری می شد که به آن مکان آمده بود، اما هیچوقت برایش عادی نشده بود! می توانست سحابی های بزرگ را در دوردست ببیند که با رنگ های خیرکننده سبز و بنفش و قرمز و زرد دوره اش کرده بودند. هر چند وقت یکبار شهابی از بالای سرش عبور می کرد و دلش را می لرزاند. عظمت چیزی که می دید او را فلج کرده بود و او چون غباری در میان همه ی اینها معلق میان فضا و زمان ایستاده بود.

سعی کرد حرکتی به خود بدهد، اما نمی توانست به هیچ جهتی برود. هیچ جهتی وجود نداشت! سرش را چرخاند و توانست هیکل تنومندی را ببیند که به سمتش می آید. مردی تنومند بود که بدن ورزیده اش را جامه ای سبز و طلایی تا نیمه پوشانده بود، کمان نقره ای درخشانی با تیرهایی نورانی برپشتش می درخشید و ابهتی خیره کننده به او می داد. مرد که لبخندی مسحور کننده بر لب داشت هرچه به او نزدیک تر می شد، بزرگتر جلوه می کرد. اما تا هنگامی که حدودا سه یا چهار برابر یک انسان معمولی شده بود، ایستاد و دیگر جلو نیامد. هنوز هم دور به نظر می رسید ولی وقتی شروع به سخن گفتن کرد، صدایش را به وضوح می توانست بشنود.
صدایش گذشته از ابهتش کمی شیطنت آمیز به نظر می رسید، احتمالا می خواست طعنه بزند:"سلام! ببین کی اینجاست! دختر، راه گم کردی؟"

درحالی که دخترک ستاره شناس جوان سعی می کرد، خود را به سمت مردی که به سمتش آمده بود بچرخاند، گفت:"سلام اوریون، شکارچی ستاره ها! میبینم که کبکت خروس می خونه. مشکلت با قنطورس حل شده؟"

مرد سرش را با تاسف تکان داد و گفت:"نه عزیزم، اون اسب کله شق هیچوقت زبون من حالیش نمیشه؛ من فقط از دیدنت خوشحالم. داشتم از تنهایی می مردم! میدونی که اینجا میون این همه ستاره و فضای بی پایان، آدم دلش می گیره."

سرم را متفکرانه تکان دادم و گفت:"حق با توئه. ولی شما که می تونین هروقت خواستین به نمایش زندگی ما تو زمین نگاه کنین و لذت ببرین"

مرد آهی کشید و گفت:"باور کن دلبندم، بعد از چند میلیون سال دیگه همه چیش تکراری می شه! هرچند تازگیا اون مردی که تو یه شهر بندری داره روی ماشین پرنده اش کار می کنه برام جالب شده.  فکر میکنی نژادت بتونه مثل پرنده پرواز کنه؟"

 دخترک لبخندی زد و گفت:"فک کنم خودت جوابو بدونی. شماها از آینده باخبرین نه ما!"

مرد قهقهه ای زد و گفت:"راست می گی. ولی فقط بخشی ازش! تازه از اون بخش هم چیزی نمیتونم بت بگم." بعد چشمکی زد و ادامه داد:" فقط در همین حد می تونم بگم که خبرای خوشی در این زمینه در راهه، البته نه برای اون مرد بیچاره. هوم...بذار راحتت کنم. خیلی داری تقلا میکنی."

سپس بشکنی زد و ناگهان دخترک احساس کرد که روی جای صافی افتاده است. بلند شد، ایستاد و درحالی که ردای صورتیش را مرتب می کرد، تشکر کرد. چه خجالت آور که نتوانسته بود ردای شبش را عوض کند و لباس مناسب تری بپوشد!

شکارچی هم که انگار متوجه ردایش شده بود، گفت:"اوه چه لباس راحتی! بنظر میاد برای دیدنم عجله داشتی. چی کار می تونم برات بکنم عزیزم؟"

دخترک که سعی میکرد زیبایی شکارچی حواسش را پرت نکند، سعی کرد درخواستش را کامل و واضح به او بگوید.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
تبادل لینک پربازدید یکشنبه 3 مرداد 1395 06:26 ب.ظ
سلام مطالب خوبی داری اگه دوست داری وبلاگ رو تبلیغ کنی به وب من بیا و لینک وبلاگتو ثبت کن تا رتبط بره بالا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر