تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور - پدر و مادر سیاست

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 9 فروردین 1395

پدر و مادر سیاست



همیشه از پدرم میشنیدم که باید از سیاست تا جایی که امکان دارد دوری کرد. عده ی نسبتا کثیری هم با او هم عقیده اند و این ضرب المثل همواره حسن ختام بحث های سیاسشان است که "سیاست پدر و مادر ندارد!" قبول چنین چیزی برای سیاست یعنی بی اصل و نسب بودن و پست دانستن آن همیشه برایم سخت بود. آخر در مقابل این عده ی کثیر که معمولا ترجیح می دهند با سکوت خود وقایع اطرافشان را بنگرند و هروقتی سری به نشانه ی تاسف تکان دهند افرادی هم هستند که دوآتشه طرفدار سیاسیون خاصی اند و در کل زندگی همواره دست به کارهای سیاسی می زنند و از آن خیلی هم خوشحالند. همان هایی که بقیه را تشویق به آمدن به عرصه ی سیاست می کنند(البته اکثرا به طوری که جبهه خودشان قوی تر شود) و با آب و تاب از خوبی های خدمت سیاسی به مردم تعریف می کنند و آن دسته ی افراد ساکت که ذکر شد را سیب زمینی(از لحاظ بی رگی نه چیز دیگر) می نامنند.

خلاصه می کنم. همواره خودم در اینجور مسائل از پدر پیروی می کردم. البته گاهی بنا به جو اطراف سر و گوشم می جنبید و ممکن بود در برخی بحث های سیاسی شرکت کنم و کارهایی بکنم که تا حدی از نظر دخالت در این امور ارضا شوم. این نصیحت را قبول داشتم ولی در گوشه ی ذهنم همواره آن را نقد می کردم.

تاجایی که از گردش چرخ روزگار توانستم شانس تجربه ی زندگی در دوران امپراطوری روم باستان را بیابم! چطور گردش این چرخ را تا زمان رومیان باستان به عقب برگرداندم؟ با خواندن کتاب های تاریخ منم کلودیوس و خدایگان کلودیوس رابرت گریوز. که البته بیشتر زحمات آن به پای نویسنده و گردآورنده ی تاریخ افتاده تا من که صرفا زحمت خواندنش را به خود دادم.
این کتاب ها از هرچه در زندگی خوانده ام بیشتر اوضاع و احوال سیاسی یک جامعه ی متمدن پیشرفته نسبت به زمان خود را نشان می دهد و خیلی مسائل را به خوبی و ایجاز توضیح می دهد که بر شیرینی آن می افزاید. البته تاریخ بیهقی و یا کتاب 1984 جورج اروول هرکدام از برخی لحاظ شبیه این تاریخ هستند و هردو تجارب بسیار ارزنده ای در اختیار می گذارند. اما ویژگی خاصی که تاریخ کلودیوس داشت این است که تاریخ نگار ما کلودیوس که خود از خاندان امپراطوری است و به خاطر ظاهر نحیف و مریضش هرگز جدی گرفته نمی شود تمام راز های سیاسی امپراطوری را با ظرافت تمام و هرکدام به موقع و به جا به کاغذ می آورد و خود این شانس را دارد که در آینده امپراطور بزرگ روم شود و به عنوان یک تاریخ نگار به محرمانه ترین اسرار امپراطوری روم دست پیدا کند. ازطرفی چون خود امپراطور بوده و توقع هیچگونه منافعی از نوشتن آن تاریخ جز هدف اصلی تاریخ نگاری که برای عبرت آیندگان است نداشته؛ بنابراین اثر او از هرگونه چاپلوسی و اغراق و غرض ورزی خالی است و آن چنان حقیقت را آشکار می کند که وقتی آن را با عقل خود می سنجیم و با زندگی خود مقایسه می کنیم نمی توانیم آن را انکار کنیم.


می خواستم به چرایی پدر و مادر نداشتن سیاست بپردازم و اشاره کردم که جواب را با دیدن زندگی آن زمان روم باستان از نگاه کلودیوس یافتم. کلودیوس که ابتدا در نظام سیاسی روم به خاطر ظاهر مریض و بدبختش کنار گذاشته شده و هیچ کاره بود در کتاب اول خود "منم کلودیوس" زبان به شکوه از امپراطور های قبل از خود می گشاید، کارشکنی ها، بدقولی ها، ظلم ها و حسدورزی ها و تمام کار های پست و کثیفشان را ذکر می کند اینکه چطور مجلس سنای روم را که وظیفه ی قانون گذاری داشتند به بازی می گرفتند، چطور عوام فریبی های موذیانه می کردند، چطور تحت تاثیر زنان و مادران خود توطئه چینی می کردند و اینکه چه قدر مورد چاپلوسی ابلهانه قرار می گرفتند و نیز در میان فسادی بزرگ که از اتاق های کاخ های بزرگشان شروع می شد و رفته رفته سراسر امپراطوری را آلوده می کرد، غوطه می خوردند را تماما ذکر می کرد و البته به عنوان هر تاریخ دان با وجدان دیگری کارهای عمرانی و خوبشان هم که موجب پایداری امپراطوری می شد برمی شمرد.

اما تقدیر به سود کلودیوس در انتهای کتاب اول جوری رقم می خورد که امپراطوری تمام روم به دستش می افتد و البته او با بی میلی برای اینکه جانش را که تنها بازمانده خاندان امپراطوری بوده از سایر مدعیان تاج و تخت حفظ کند آن را می پذیرد. در کتاب دوم او دیگر خود را ناگزیر امپراطور روم می بیند و تلاش می کند تا آن رویای آرمانی آزادی را که خود برای هر شهروند رومی می دید به وقوع بپیوندد. صادقانه کوشش می کرد تا وضع مردم را بهتر کند رفته رفته سعی کند آزادی را به دستشان بدهد و بعد به عنوان یک شهروند عادی از امپراطوری کناره گیری کند؛ یعنی همان کاری که از امپراطوران پیشین خود انتظار داشت.

ولی همینطور که به امپراطوری خود ادامه می داد با فوجی از دشمنان مواجه می شد که علی رغم آرمان هایش مجبور شد برای حفظ جان و به گمان خود برای به وقوع پیوستن هدف والاتری که برای دستیابی به آن تلاش می کرد همه شان را از سر راه بردارد. و به راستی خود ما هم اگر در مقامی بلندپایه مسئول کاری شویم و دشمنانی که به خونمان تشنه باشند داشته باشیم چه می کنیم؟
گروه دومی که امپراطور کلودیوس با آنان با مشکل مواجه شد چاپلوسان و بادمجان دور قاب چین هایی بودند که گویا از خود هیچ اراده و نظری نداشتند و برای گذران زندگی شان انگار تماما متکی به امپراطور بودند و او را چون خدایان می ستودند و کلودیوس بی نوا چه می توانست با این گروه که برخی از قصد و برخی صرفا از روی جهالت به شیوه ی پیشینیان خود اینکار را می کردند بکند؟ مردمی که خود نخواهند آزادی داشته باشند را چطور می توانست از قید و بند حکومت رها کند؟
مورد بعدی که کلودیوس بعدا با آنان مواجه شد و به خاطر ساده لوحی اش خیلی طول کشید تا به وجودشان پی ببرد خائنینی بودند که با استفاده از همین ساده لوحی و نیت خیرخواهانه کلودیوس و به نام او ظلم های بسیار می کردند و تمام تلاش های او را برباد می دادند. رو به رو شدن با آن ها در دوران حکومتش برایش ضربه ای بسیار سخت بود.

اما از آن ضربه سخت تر که کلودیوس را به کلی از آرمان هایش ناامید کرد و مجبورش کرد تا به صورت یک جبار درآید هنگامی رقم خورد که روم به خاطر قحطی جهانی دچار کمبود غلات شد و آن وقت بود که کلودیوس با تمام تلاش هایی که برای مردمش کرده بود تمام فتوحاتی که در بریتانیا برای رم کسب کرده بود، کشیدن راه آب هایی فراوان که آب مورد نیاز را به شهر روم می رساندند، ساختن انبار های غله ی فراوان که در بندر هایی که جزو طرح های بلند مدتش بود و دیر نتیجه می داد با ناسپاسی مردم رو به رو شد و این ضربه ای بود که آخرین امیدها را هم در دل او خشکاند. شاید او هم تا حدی مقصر بود آخر ناسپاسی تعدادی از شهروندان روم را نمی شود به همه ی آنان تعمیم داد و آن ها در شرایط دیگر بسیار او را حمایت می کردند اما قبول کنید که وقتی انسان در مقام بالایی باشد دیگر تشخیص سپاس گذاران واقعی از چاپلوسان و نیز تشخیص دوستان از دشمنان دروغگو بسیار سخت و تاحدی ناممکن می شد. طوری که آدم با وجود اطرافیان خود واقعا احساس تنهایی و بدبختی می کند. 

خلاصه بعد از این واقعه ها کلودیوس تمام برنامه هایش را کنار گذاشت. به اقرار خودش اجازه داد عروسک خیمه شب بازی اطرافیانش به خصوص همسرش شود. همه کار را به خواست او به انجام می رساند و جانشین خود را هم پسر همسرش که از شوهر قبلیش داشت قرار داد که همان امپراطور نرون شد که از بزرگترین جباران، دیوانگان و خون ریزان تمام اعصار از آب درآمد. و خود نیز در آخر به دست همسر پلیدش مسموم شد.

به راستی که سیاست و مقام و منسب همچون زهر زندگی او را خورد و روانش را آلوده کرد و خودش اقرار می کرد که هیچ کاری نمی توانست در برابر آن بکند و هر تدبیری که اندیشیده بود در آن موقعیت باطل شد. احتمالا اگر کلودیوس فرصت زندگی دوباره می یافت هرگز به سیاست حتی نزدیک هم نمی شد و سعی می کرد زندگی عادی بی ضرر و خوشبخت تری را در گوشه ای از روم به همراه دوستانی واقعی و همسری وفادار سپری کند.

گویا این خاصیت سیاست است که "انسانیت" را در خود حل می کند و از شخص می شوید و می برد. مقام داری که بخواهد آلوده ی این بازی های ترسناک نشود راهی جز استعفا پیش خود نمی یابد مگر آنکه بخواهد تمام زندگی خود را به بدبختی بگذراند بلکه خیری از او به مردم برسد که آن ها هم شاید تنها اندکی سپاس گذار باشند. پس پربیراه نیست اگر بگوییم این سیاست پدر و مادر ندارد!

تصویری از کلو-کلو-کلودیوس بیچاره


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر