تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور - نفرین شده ی باسور

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 20 بهمن 1394

نفرین شده ی باسور



 این اولین بار بود که صدای طبل های بزرگ جنگی و فریاد میلیون ها سرباز زره پوش را با گوش هایش می شنید. در دشت بزرگ مقابل دروازه های شهر باسور که توسط بلندترین تپه های آن دشت احاطه شده بود صفوف منظمی از مردان اسلحه بدست، پیاده یا سواره دیده می شدند که آرام آرام از میان مسیرهای سنگلاخی که به شهر منتهی می شد جلو می آمدند. صدای طبل هایشان زمین را می لرزاند و تعداد سربازهایشان تا افق کشیده شده بود. دختری جوان با موهای بلند قهوه ای همینطور که به این منظره بر فراز برج مرکزی قلعه ی باسور در جلوی پنجره نیمه باز خیره شده بود، احساس دل به هم خوردگی می کرد. یعنی آرادات، برادرش، حاکم شهر باسور، تصمیم درستی گرفته بود؟ آیا ضرورت داشت برای همچین چیزی او و زنان شهر را در قلعه مهر و موم کند؟ البته او هم وقتی به آن سپاه نگاه می کرد کمی به برادرش حق می داد. طبیعی بود که دل آدم با دیدن چنان خیل عظیمی از دشمنان بلرزد ولی از طرفی تجربه هایش به او قوت قلب می داد. تجربه هایی که فقط اهالی باسور از سر گذرانده بودند و تنها اهالی درجه یک باسور از حقیقت آن آگاهی داشتند. برای همین بود که فکر می کرد لزومی ندارد شهر دورافتاده شان را برای همچین مسئله ای به حالت آماده باش در آورند. در همین افکار بود که ثبانون، پسر کوچک فرمانروای شهر به کنار او آمد و خود را در میان چین های لباسش مخفی کرد. دختر صدای ترسان برادرزاده اش را از پایین پا شنید که نالان گفت:" خاله صنوبر، من می ترسم." صنوبر جوان خم شد و با مهربانی پیشانی پسرک را بوسید. اشک هایی را که در چشمان آبی زیبایش جمع شده بود با دستمالش پاک کرد و گفت:"نترس عزیزم، بزرگتر ها حتما جواب این وحشی ها را خواهند داد و پدر بزرگوارت از ما مراقبت می کند. تا وقتی پادشاه و لطف خدا پشتمان باشند دست آنان به ما نمی رسد. راستی مادرت کجاست؟"

ثبانون که اندکی آرام شده بود، گفت:" به تالار رفت پیش پدر. گفت من بیام کنار شما."


صنوبر سری تکان داد و دوباره به بیرون از پنجره خیره شد. خوشبختانه قد ثبانون به قاب چوبی پنجره نمی رسید که شاهد آن صحنه ی هولناک باشد. همان صدای بلند طبل لرزه بر اندام نحیفش انداخته بود. سربازان اکنون به چند متری دیوار های سنگی شهر رسیده بودند و می شد منجنیق های بزرگشان را دید که چون برج هایی بر زمین مستقر شده و آماده ی پرتاب سنگ بودند. صنوبر با بی طاقتی نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند کی شهرشان قرار است برگ برنده ی خود را رو کند. سربازان شهر که تعدادشان شاید به یک صدم دشمنان هم نمی رسید بر بالای دیوار شمالی شهر رو به سپاه دشمن جمع شده و به حالت خبردار و بی حرکت ایستاده بودند. گویا  سپاه دشمن آنان را نمی ترساند. درست لحظه ای که صنوبر فکر می کرد منجنیق ها آماده ی پرتاب تخته سنگ های بزرگ به سمت آن ها هستند بالاخره آن را دید! با شنلی خاکی به آرامی به بالای دیوار می رفت. نگهبانان شهر از سر راهش کنار می رفتند و او را تا بالای دیوار همراهی می کردند. احساس کرد قلبش دارد از هیجان به سینه می کوبد. آخر زیاد پیش نمی آمد که شهرشان از آن شخص مرموز استفاده کند و این اولین باری بود که او در عمرش آن شخص را درمقابل کاری به این عظمت می دید.

با اینکه به نظر می رسید آن فرد شنل پوش تنها راه نجات شهر باشد ولی سرباز ها از او دوری می کردند. با او طوری رفتار می کردند که انگار انسان نباشد! و در حقیقت خود صنوبر هم شک داشت که آن شخص انسان باشد! آیا آن شخص زمانی انسان بود؟ صنوبر از زمان کودکیش او را  با همان سر و وضع به خاطر داشت، البته شاید کمی جوان تر. خوب که فکر کرد دید که نام آن شخص را نمی داد. با اینکه او هم در این شهر زندگی می کرد ولی صنوبر جز در مواقع خاص در طول زندگیش او را ندیده بود و یادش نمی آمد که با او هم کلام شده باشد چه برسد به اینکه نامش را بداند! آیا اصلا نامی داشت؟ تنها می دانست که مردم هرگاه می خواستند به او اشاره کنند از لغت "نفرین شده" استفاده می کردند. کسی که حتی با وجود اینکه تا به حال هیچ ضرری از او به کسی نرسیده بود(حداقل تا آنجا که او به یاد داشت) ترجیح می دادند دور و برش نباشند.
مشخصه ی دیگری که در آن شخص توجه صنوبر را جلب کرده بود چشم بندهای چوبی و فلزی محکمی بود که بر روی چشمان آن شخص گذاشته بودند. از آنجا که او ایستاده بود تشخیصشان سخت بود ولی می دانست که چشم بندی چوبی با قفل هایی فلزی همواره بر چشم آن شنل پوش هست. چشم بندی که تقریبا تمام صورتش را به جز دهان پوشانده بود و همین باعث می شد تا هیچ کس تصوری از صورت آن فرد نداشته باشد. عده ای می گفتند پشت آن صورتی نیست یا شاید در صورتش فقط یک چشم دارد! صنوبر به شخصه همیشه با خود فکر می کرد آن فرد باید کور باشد تا انکه دیگران دلیل واقعی آن را به او گفته بودند و دلیل واقعی آن چشم بند ها اتفاقی بود که الآن در شرف وقوع بود.

 اکنون می دید که نگهبانان مشغول ور رفتن با چشم بند او هستند. احتمالا با کلیدهایشان می خواستند چشم بند را بازکنند. اندکی بعد چشم بند را دید که از روی صورت آن فرد به پایین افتاد. ناگهان نگهبانان خود را جمع و جور کردند و در حالی که سعی می کردند در میدان دید شنل پوش نباشند دست و پایش را بگیرند. نفس صنوبر در سینه حبس شد. برای لحظه ای هیچ اتفاقی نیفتاد. شخص شنل پوش به آرامی درمیان نگهبانان ایستاده بود و فقط به منظره ی سپاه عظیمی که رو به رویش قرار گرفته بود می نگریست. ناگهان صنوبر حس عجیبی پیدا کرد. نسیم ملایمی که تا کنون از میان پنجره باز به صورتش می وزید تند تر شد و در چند ثانیه تبدیل به تندبادی غرنده گشت. آسمان که ابرهای سفیدی به صورت پراکنده داشت، کم کم تیره می شد. گویی خورشیدگرفتگی رخ داده باشد! و ابرهایی تیره همراه با آن تند باد برفراز سرشان به هم می آمدند که دشت را در تاریکی فرو می برد. سپاهیان دشمن که از این تغییر ناگهانی تعجب کرده بودند متوقف شدند. دیگر صدای طبل ها متوقف شده بود یا اگر هم ادامه داشت درمیان باد گم می شد. فرمانده دشمن را می دید که با جلال و شوکت تمام با زرهی که آشکارا براق تر از دیگران بود در مرکز سپاهش روی اسبی سفید با تعجب اطراف را می نگریست و احتمالا با خود فکر می کرد که دستور عقب نشینی بدهد که ناگهان مورد اصابت صاعقه ای از آسمان قرار گرفت. صدای غرش صاعقه در دشت و نیز گوش های صنوبر پیچید. سرش را از آن صحنه ترسناک برگرداند و سعی کرد حواسش را معطوف ثبانون کوچک بکند که اکنون با ترسی بیشتر به لباسش چنگ می زد. 
ناگهان احساس کرد که زمین زیر پایشان می لرزد. با ترس درحالی که ثبانون را چسبیده بود خود را به دیوار تکیه داد ولی شدت زمین لرزه آنقدر نبود که اتفاقی برای او و کسانی که در شهر بودند بیفتد. حال صدای فریاد سپاهیان دشمن را از پنجره می شنید که در میان باد شدید و صدای تندر و غرش رعد و برق خفه می شد. جرئتش را جمع کرد و دوباره از پنجره بیرون را نگریست.

دیگر از صفوف منظم و فریادهای جنگاوری خبری نبود. فریاد هایشان حالا از ترس بود. سربازان دشمن هرکدام به گوشه ای می گریختند و سعی می کردند خود را از صاعقه هایی که هر لحظه چندتایشان به آن ها اثابت می کرد نجات پیدا کنند. گردبادی که در جلوی شهر درست شده بود گروه گروه آنان را بلند می کرد و بر زمین می کوفت. زلزله ای که دشت را فراگرفته آن ها را بر زمین می انداخت و آنها نیز انگار که دیوانه شده باشند به هر سمت می گریختند. در میانه راه بر زمین می افتادند و درخود فرو می رفتند. منجنیق ها را می دید که درهم کوبیده می شدند و با صاعقه آتش می گرفتند. و همه ی این ها تنها چند متر آنطرف تر از او داشت اتفاق می افتاد. از ترس بر خود لرزید و چشمانش را پوشاند دیگر نمی توانست نگاه کند. برگشت و ثبانون را که دست کمی از خودش نداشت بغل کرد. خطری آن ها را تهدید نمی کرد. آنها در پشت دیوارهای شهر، در امان بودند.

چند دقیقه بعد بود که بالاخره صداها خوابید. صنوبر با احتیاط بیرون را نگاه کرد و لشکری درهم کوفته را دید که سرتاسر دشت را فرا گرفته بود. شنل پوش را روی دیوار می دید که نگهبانان با احتیاط چشم بند را روی صورتش می گذاشتند و او را از روی دیوار شهر پایین می بردند. شنل پوش که گویا کمی تعادلش به هم خورده بود دستش را برشانه ی یکی از نگهبانان گذاشته و به آرامی حرکت می کرد.

هوا کم کم به حالت عادی باز می گشت و نور خورشید بر دشت دوباره می تابید.
 شهر باسور بار دیگراز خود و رازش دفاع کرده و یکی دیگر از دشمنانش را که خیال خام در سر داشت و آوازه ی شهر را جدی نگرفته بود به کام مرگ فرستاده بود.

صنوبر همینطور که قدم های آهسته ی او را دنبال می کرد با خود فکر کرد "نجات دهنده" برای شنل پوش اسم بهتری است تا "نفرین شده".


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر