تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور - کتابخانه

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 27 آذر 1394

کتابخانه



پسرک با سرعت هرچه تمام تر در میان کوچه پس کوچه ها می دوید، صدای تعقیب کنندگانش هرلحظه نزدیک تر می شد. کیسه ی کهنه ای به گردنش آویزان بود که هرچند لحظه آن را لمس می کرد تا از وجودش مطمئن شود. دویدن را قطع نمی کرد چون می دانست تعقیب کنندگان تا به هدف خود نرسند دست بردار نیستند. وقتی به یاد دوستانش، آرمیز، سپین و جولدا می افتاد که به دست این تعقیب کنندگان گرفتار شده و دیگر دیده نشده بودند، به سرعت خود افزود. تقریبا تمام عضلاتش به اعتراض درد گرفته بودند. و نفس هایش قابل شمارش نبود اما چاره ی دیگری نداشت. تنها باید به گوی انتقال می رسید و آن را می شکست.

سر دو راهی بعدی که رسید چند جعبه که در سمت راست روی هم تلنبار شده بود را با دست انداخت و به چپ پیچید امیدوار بود جعبه ها حداقل آن ها را معطل کنند. درست درهمین لحظه گربه ای سر راهش پرید و جیغ کشید. گراد بود؟ نه گربه برخلاف گراد قهوه ای بود که با خشم جیغ دیگری کشید و در میان آشغال های کوچه گم شد. اما باعث شد تا تعقیب کنندگانش به او نزدیک تر شوند دیگر صدای داد و فریادشان را می شنید که می خواستند از میان جعبه ها عبور کنند. با شدت هرچه تمام تر دوید و به راست پیچید. ناگهان خود را در مقابل دیوار بزرگی دید. به بن بست رسیده بود! بدون  اینکه بتواند خود را به گوی انتقال که باید چند محله آنطرف تر می بود رسانده باشد.

سعی کرد خود را کنترل کند. باید اول تعقیب کنندگان خود را معطل می کرد. دست در جیبش کرد و تکه گچی درآورد. خوشبختانه زمین خشک بود و می توانست روی آن شکل بکشد. فرصت نداشت تا طومار تصاویر و نمادها را از جیبش درآورد و با دقت نمادهای مربوط به حصار را پیدا کند. با تکیه بر حافظه اش دست به کار شد و شروع به رسم نشانه هایی سفیدرنگ بر روی زمین کرد. امیدوار بود حافظه اش در این شرایط کم نیاورد. یک صلیب، یک هذلولی ملایم در اطراف، تعدادی نقطه و خط که قرار بود شبیه صورت فلکی نگهبان باشند و بعد شروع به نوشتن نگاره های باستانی دور آن می کرد، از میان خطوط جادو فقط ابری و خط قرون وسطی را می دانست که ابری را به دلیل سریع تر بودنش در آن انتخاب کرد. در همین لحظه صدای تعقیب کنندگان را از نزدیک شنید که باعث شد در جا خشکش بزند. یکی از آن سیاه پوشان درست در مقابلش جلوی کوچه بود و تنها 10 متر با او فاصله داشت. رفقایش را صدا می زد و به سمت او می دوید. پسرک از ترس خشک شده بود ولی پس از دو ثانیه توانست بر ترس خود غلبه کند و رسمش را ادامه دهد. سیاه پوش به چند قدمی اش رسیده بود که آخرین کلمه را نوشت. با دندان انگشت خود را سوراخ کرد و یک قطره از خونش را روی رسمش ریخت و کلمه ای را گفت و سپس با هق هق گریه ای که نمی توانست نگهش دارد، امیدوارانه منتظر ایستاد و تعقیب کننده اش را نگاه کرد که تقریبا به بالای سرش رسیده بود.


سیاه پوش دستش را با خشونت دراز کرد تا پسرک را بگیرد که ناگهان در میان راه متوقف شد و سپس با درخششی سبزرنگ به شدت به عقب پرت شد. پسرک در آخرین لحظه توانست تعجب را در نگاه سیاه پوش ببیند.

با هق هق روی زمین افتاد و نفس راحتی کشید. توانسته بود حصار را درست کند. تعقیب کننده اش چند متر آن طرف تر روی زمین افتاده بود. استاد پیرش که این رسم ها را به زور یادش داده بود، دعا می کرد. پس از مدتی با دیدن سیاه پوشان دیگر که کم کم در ابتدای کوچه جمع می شدند و به سمت رفیقشان می آمدند؛ دوباره از زمین بلند شد. هنوز نجات نیافته بود.

سعی کرد به سیاه پوشان توجه نکند. دیگر تا حدودی در امان بود. به اطرافش نگاه کرد و تخته چوب هایی را دید یکی را بر داشت و با دقت روی رسم حصارش گذاشت تا آن را بپوشاند. حصار همچنان باقی می ماند ولی تعقیب کنندگانش نمی توانستند ببینند او از چه فرمولی برای ساخت حصار استفاده کرده تا آن را خنثی کنند. این به او بیشتر زمان می داد.

بعد از انجام این کار طومار نماد ها را از کمربندش درآورد و دست به کار رسم روی دیوار جلوی رویش که کوچه را به بن بست تبدیل کرده بود، شد. این بار باید به خطوط هیلوگریف کارش را انجام می داد که در آن تبحر نداشت پس بیشتر طول می کشید. سیاه پوشان که از آنطرف پشت حصار جمع شده بودند، با غرغر سعی در پیدا کردن رسم حصار داشتند ولی وقتی فهمیدند زیر تخته چوب مخفی شده است، غرغرشان بیشتر شد و متوصل به زور شدند. یکی از آن ها که از بقیه درشت تر بود با قدرت هرچه بیشتر بر دیوار نامرئی که حصار ایجاد کرده بود، مشت می کوبید، حصار هم با درخششی سبزرنگ جوابش را می داد. اما بقیه شان شروع به خراب کردن دیوار های دور و بر کردند. پسرک بر خود لرزید. حصاری که درست کرده بود، متاسفانه به دلیل کمبود وقتش دایره نبود، بلکه بصورت عمودی تا چندین متر بالا می رفت. اگر دیوار های بلند کوچه را خراب می کردند می توانستند به او دست پیدا کنند.

با این همه او نباید ناامید می شد. نفس عمیقی کشید و با جدیت به رسم خود ادامه داد. کشیدن نماد گاو آپیس را تمام کرده بود و باید نمادهای انتقال را می کشید. طرحی درست مانند رسمی که داشت می کشید، در مقصدی که می خواست به آن منتقل شود از قبل کشیده شده بود و او باید تمام سعی خود را می کرد تا این رسم همانند دیگری شود، وگرنه انتقال درست انجام نمی شد. بالاخره بعد از اینکه سیاه پوشان دیوار سمت خود را تخریب کردند او هم رسمش را کامل کرد. همینطور که آن ها سعی می کردند تا شکافی را که ایجاد کرده بودند، بزرگ تر کنند و از آن رد شوند. پسرک هم از داخل طومار تکه ای را برید و به دیوار چسباند. این رسم دیگری بود که کاری می کرد تا بعد از انتقال پسرک، دیوار خراب شود و اثری از رسم هایش باقی نماند.

درست وقتی یکی از سیاه پوشان بالاخره توانست از شکاف رد شود. پسرک با خونش طرحی را که کشیده بود، فعال کرد. رو به تعقیب کننده اش زبان درآورد و  بعد تا سیاه پوش سعی کرد به سمت او بیاید، کلمه ی رمز مخصوص خودش را گفت و وارد طرحی که کشیده بود، شد. انگار داشت از دیوار رد می شود. صدای فریاد تعقیب کنندگانش و انفجار دیوار را از پشت سرش می شنید که ناگهان خاموش شد.
خود را در تالار ورودی کتابخانه دید و در پشتش طرحی قرار داشت درست مانند همانی که در آن کوچه کشیده بود. با نفس راحت همانطور که کیسه ی چرمی که همچنان به گردنش آویزان بود را در دست گرفته بود، بر روی زمین غش کرد. فقط توانست سایه هایی را ببیند که هراسان به سمتش می آمدند.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر