تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور - تحت حفاظت

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 2 آذر 1394

تحت حفاظت



بانوی سالخورده به آرامی از میان جنگل می گذشت. پسرک همراه او با کنجکاوی از میان درختان سر به فلک کشیده و سرخس هایی که گونه هایش را قلقلک می دادند، عبور می کرد. برای پسرک اصلا عجیب نبود که مادربزرگ بدون هیچ مشکلی از میان گیاهان انبوه راه خود را باز می کرد. می دانست که جنگل دوست دیرینه ی مادربزرگ است. برگ ها، شاخه ها و ریشه ها انگار همگی از جلوی مادربزگ خود را کنار می کشیدند و او همچنان با طمانینه پیش می رفت.

پسرک هم که مسحور شگفتی های دور و برش بود جست و خیز کنان در پشت مادربزرگ حرکت می کرد. اندکی که راه طی کردند درختان انبوه تر و نور خورشید کمرنگ تر شد، دیگر در اعماق جنگل بودند. مادربزگ تکه سنگ مناسبی پیدا کرد که از خزه ظاهری سبزرنگ پیدا کرده بود. روی آن نشست و پسرک را صدا زد.

پسرک با صدای پیر ولی پرحرارت مادربزرگ به پیش او رفت.

مادربزرگ به بوته هایی در چندقدمی شان اشاره کرد که گل های آبی کوچکی داشت و گفت: برو چندتا از اون گل های آبی برام بچین.

پسرک هم گوش به فرمان رفت تا گل ها را بچیند. در همین حین مادربزرگ مشغول بیرون آوردن موادی از کیف چرمی کوچکش شد که طی پیاده رویشان در جنگل جمع کرده بودند. ریشه های سیاه، میوه های سرخ و نارنجی، برگ های سبز و زرد و مایع درخشانی که پیدا بود از شهد گل هاست. چند وسیله کوچک از جمله هاونی چوبی و کاسه ای سنگی نیز از میان کیفش درآورد. وقتی پسرک برگشت با محبت نگاهش کرد و با دستان پیرش گل های کوچک را از او گرفت. سپس مشغول کوبیدن آن ها در هاون شد و درحین اینکه شعرهایی را زیر لب زمزمه می کرد موادی را به ترتیب به داخل آن می افزود. پسرک که توجهش جلب شده بود کنار پایش نشسته بود و او را تماشا می کرد.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر