تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور - خواب از قبل تعبیر شده

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 8 شهریور 1394

خواب از قبل تعبیر شده




استاد وقت استراحت داد و کلاس را با شتاب ترک کرد. مانند بقیه مشغول حرف زدن و مرتب کردن جزوه ها شدم. یکی از پسر ها بلند شد و اعلام کرد که می خواهد شماره گذرنامه هامان را چک کند. طبق معمول هر ماه بچه ها هرکدام دفتر یا کتاب یا درمورد برخی کیفشان را که بارکد گذرنامه به آن چسبیده بود می آوردند جلویش و او با ته خودکارش که مجهز به حسگر بود به آن ها ضربه می زد و هربار وقتی صدای بیپ خفیف را می شنید که با سبز شدن چراغ ته خودکار همراه می شد به سراغ نفر بعدی می رفت. با شگفتی و ترس متوجه شدم که دفترچه ام را که بارکد رویش چسبیده بود نیاورده ام. هزار بار خود را لعنت کردم. اما چاره ای نداشتم جز آنکه بلند شوم و بروم پیش همان پسرک که اسمش برنا بود. قضیه را که برایش گفتم سری تکان داد و گفت من به هرحال باید گزارش بدم. التماسش کردم که دفترچه را تا پایان وقت آکادمی برایش می آورم و هرکاری را که بخواهد درعوض برایش انجام خواهم داد. لبخندی زد و خودکارش را به من داد و گفت خب پس حداقل کار امروز منو تو انجام بده. فقط مطمئن شو که گذرنامه ی همه رو چک می کنی و مال خودتم سریع بعد از کلاس بیار.
با خوشحالی تشکر کردم و خودکار را گرفتم. کم پیش می آمد که این افراد اینقدر با ملایمت رفتار کنند. سپس به صف طولانی دانشجویان نگاه کردم و دریافتم که زیاد هم معامله ی خوبی انجام نداده ام.

...

مشغول کار خسته کننده ی چک کردن گذرنامه ها بودم. گاهی مجبور می شدم خودکار را چند مرتبه روی بارکد بکوبم تا صدایش درآید واقعا خسته کننده بود. ناگهان درهای کلاس باز شد و افراد سیاه پوش گارد آکادمی وارد تالار بزرگ کلاس شدند. نفسم در سینه حبس شد. یعنی فهمیده بودند که من چه کرده ام؟ اینطرف و آنطرف را نگاه کردم ولی پسری که خودکار را به من داده بود ندیدم پس به کارم ادامه دادم. آنجا به نظم و روال تغییرناپذیری اداره می شد که هرنوع سرکشی از آن عواقب شومی دربرداشت. یکی را می شناختم به نام اسکندر که تنها به خاطر گم کردن گذرنامه اش از کل امتحانات آن ترم محروم شده بود. نکند این اتفاق اکنون قرار بود برای من بیفتد؟ دوباره لعنت فرستادم و سعی کردم یادم بیاد دفترچه ام را کدام گوری گذاشته ام.

پس از مدتی افراد سیاه پوش که 3 نفر می شدند کنار رفتند و زنی چاق و تقریبا میان سال با لباس های سیاه و موهای جوگندمی که احتمالا رنگ کرده بوده، از میانشان که در دو طرف در ورودی ایستاده بودند، عبور کرد و وارد کلاس شد. ابتدا سرفه ای کرد تا توجه دانشجویان را جلب کند و بعد پشت بلندگو که افراد گارد بهش داده بودند شروع به صحبت کرد: "دانشجویان عزیز، همونطور که از هفته ی پیش مدام اعلام کرده بودیم پس فردا تولد ملکه ی بزرگوارمان که امیدواریم صدسال دیگر سایه اش بالای سرمان باشد، است. شما عزیزان می تونید هدایای خودتون به ملکه رو که از قبل گفته بودیم آماده کنید اینجا به من تحویل بدید." سپس روی صندلی نشست درحالی که یکی از افراد گارد کنارش ایستاده بود و دو نفر دیگر مشغول جمع کردن هدایا شدند. دوباره دیدم که در میان دانشجویان جنب و جوشی پدید آمد و هریک کادویی را که با انواع کاغذرنگی های فاخر تزئین شده بود از کوله اش بیرون می کشید.

احساس کردم انگار کسی آب یخ روی من ریخته باشد، چرا یادم نبود که اینقدر به تولد ملکه نزدیک هستیم؟ اصلا آن ها چطور انتظار دارند که با این وضع انباشتگی درس ها بازهم تولد ملکه یادمان بماند؟ ولی می دیدم که انگار خیلی از دانشجویان با وجود آن درس ها تولد ملکه یادشان مانده است. احتمالا خانواده هاشان به آن ها گفته بودند. ولی من که در خوابگاهی دور افتاده زندگی می کردم چه؟ دوباره به حافظه ی افتضاحم لعنت فرستادم و سعی کردم کارم را با آن خودکار ادامه دهم به امید آنکه کسی به من توجه نکند. به کاغذهای کادوی رنگ و وارنگ هدایا نگاه می کردم. اکثرشان به رنگ سبز تیره بودند که گویا رنگ مورد علاقه ی ملکه بود و روی هرکدام آرزوی سلامتی و طول عمر برای ملکه به شیوه های مختلف نوشته شده بود. علاوه بر آن آرمان ها و خواهش های ملی هم مثل صلح جهانی یا بهبود وضعیت آب، یا آرزوی نابودی دشمنان پادشاهی روی آن ها دیده می شد.
تقریبا یک ربع بعد تمام کادوها جلوی پای آن زن روی هم تلنبار شده بود. نگاهی به آن ها کرد و بعد با لبخند در بلندگو گفت: "اگر احیانا دانشجویانی فراموشکار بوده اند که یادشان رفته امروز قرار است هدایا جمع آوری شوند و هنوز می خواهند هدیه ای به نشانه ی ارادت خود به ملکه ی عزیزمان تقدیم کنند می توانند هدیه خود را همین الآن به ما بدهند و یا پول خرید یک هدیه مناسب را تقدیم نمایند."
متوجه تغییر لحنش که خشک تر و جدی تر شده بود و نیز صدای هشدار دهنده ی زنگدارش شدم و نیز اینکه اینبار به جای دانشجویان "عزیز" ما را دانشجویان "فراموشکار" صدا کرده بود. پس سریع مانند چند نفر دیگری که مثل من بودند دست به کار شدم تا هدیه ای جور کنم. بیخیال بررسی گذرنامه ها شدم و به سمت کوله ام رفتم خدا خدا می کردم تا چیز خوبی در آن بیابم. 
خوشبختانه اینبار شانس آوردم و کتاب "منم، کلودیوس" را از کوله ام درآوردم. آن کتاب را واقعا دوست داشتم، تمامش نکرده بودم و از هدیه دادنش دریغم آمد ولی چاره ای نبود. ناگهان فکری به ذهنم رسید. با اینکه مطمئن بودم ملکه هیچ وقت فرصت نمی کند حتی پیام های تبریک و نوشته های روی کادوها را بخواند چه برسد به این کتاب، آن را گشودم و در صفحه اولش یادداشتی برایش نوشتم به این مضمون:

"ملکه ی عزیز،
تاریخ مانند آینه ای است که به بهترین شکل می تواند درون انسان ها را به آن ها نشان دهد.
شاید بهتر از هرآینه ی دیگری بتواند شما را به خودتان نشان دهد!

امضا یکی از دانشجوی سبک سر آکادمی دانش"

سپس کتاب را برداشتم و به سمت آن زن که منتظر نشسته بود تا هدایای چند نفری که مثل من سرافکنده بودند از میان جمعیت به نزدش می رفتند را دریافت کند رفتم. با لبخندی ساختگی که بیشتر شبیه انحنا بود آن را از من گرفت و این اطمینان را داد که آن را به نحو شایسته ای کادو خواهد کرد. من هم لبخندی تحویلش دادم و بعد برگشتم به سر کارم، هنوز باید نگران دفترچه ام می بودم.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر