تبلیغات
روزنه ای کوچک رو به سوی نور

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 2 تیر 1396

fantasy



یکی از اهداف هنر، ادبیات فانتزی و شعر و شاعری پیدا کردن نیمه ی گم شده ی آدمه.

فقط کافیه ببینی که اونم انیمیشینا ی استودیو گیبلی رو دوست داره(که خوب البته گستره ی وسیعی رو شامل میشه این مورد) یا به شعرای سعدی بیشتر از حافظ علاقه داره یا کتابای تاریخی رمانی رابرت گریوز رو از بره! تو بچگی شباش رو با هری پاتر و ب.ب.ش و دریای زمین و دلتورا به صبح می رسونده، عاشق نقاشی های رنگ روغن و آبرنگه و از همه مهم تر نیروی اهریمنی اش رو فوت آبه!
خب همچین کیسی رو آدم دو دستی باید بچسبه که یه وقت درنره :)


چهارشنبه 31 خرداد 1396

Quets



میدونی چی آسمون خوبه؟

اینکه هرچی بری بالاتر بازم می تونی ادامه بدی


دوشنبه 20 دی 1395

یادم تو را فراموش!



بالاخره بعد مدت ها برگشتم. تقریبا داشت یادم می رفت اینجا رو ولی یه جا گوشه ذهنم این وبلاگ همش بالا و پایین میپرید و کرم میریخت
خب بالاخره اینجام!...می دونید وجود همچین جایی لازمه تا آدم هر ازچند گاهی بیاد خودشو تخلیه کنه. اینکه هیچکسی هم نمیخوندش میتونه یه حسن باشه حتی! اوایل فک میکردم زیاد جالب نیست برای دوستان خیالیم پست بذارم ولی خب واقعا چه اسکالی داره اینکار

اینجا میتونه ورودی هسته ی مرکزی ذهن خودآگاه و ناخودآگاهم باشه...کلیدشم آدرس وبلاگ که هر رهگذری پیداش کنه میتونه به اطلاعات من دسترسی پیدا کنه! بد نیس نه؟!...هوم...چرا بده و خطرناک ولی اشکالی نداره. کی به کیه. دنیا دو روزه!

خب...از کجا شروع کنم؟ یادمه یه زمانی خیلی درگیر ایفای نقش بود. بازی هایی که با بچه های فامیل میکردیم و توش هرکسی یه نقشی رو به عهده می گرفت. یکی جادوگر می شد، یکی جنگجو، یکی روح، یکی دزد دریایی و ...امثالهم! خوبیش این بود که همه تو یه تیم بودیم نه مثه این بازیای این دوره زمونه که همه یه طرف برنده و یه طرف بازنده میشن. یا همه با اقتدار می بردیم یا از دشمن فرضیمون شکست می خوردیم که خودش خیلی خوب بود درجای خودش! منم که بازی گردان بودم میشه گفت همون Dungeon master خودمون!
یکی از بازی هایی که دوست داشتم این بود که همه باهم سوار یه قطار یا شایدم زیردریایی قدیمی (یا شایدم هردوش!) میشدیم و میرفتیم تو سرزمین های شمالی برای پیدا کردن سرنوشتمون که خیلی خوش میگذشت! مخصوصا وقتی با موجودات عجیب غریب اونجا آشنا می شدیم.(چقد دارم علامت تعجب میزنم! نشانه هیجانه هاااا...:دی)

یکی دیگشم که بیشتر با داداشم بازی میکردم داستان یه دانشمند خفن بود که وارد یه آکادمی بزرگ خفن تر میشه که بشون خوابگاه میدادن که توش آزمایشگاه فوق مدرن مجهز با کلی راهرو مخفی و بی نهایت آزمایش و انتخاب برای اختراعات جدید بود! حتی دوستم پیدا می کردیم! هرکسیم که اختراع زیاد نمی کرد مینداختن بیرون! تو هر سیاره ای یه پایگاه داشتن و تو بعضی هاشم با موجودات فضایی به مشکل برخورده بودن!

یعنی میخوام بگم که هیچ محدودیتی نداشتیم جز ذهن خودمون...چه دوران خوب و خوش و جادویی بود.

بعدا که کمی بزرگتر شدم از این فضاها بیشتر فاصله گرفتم. خاطرات خوبی درست کرده بودیم اونم از روی غریضه مون نه کسی بهمون گفته بود نه تشویقمون میکردن و حتی مخالفم بودن که چرا خونه رو به هم میریزین!

خب بعد از این ها وارد اینترنت شدم و پتانسیل هاش با مشت کوبیدن تو شکمم و اشک شوق و شوک از چشمم جاری شد. با سایتای ایفای نقش آشنا شدم که توش یه عده مثه خودم بیکار:) ولی خوش قلب و البته از همه قشری میومدن و کاملا جدی(!) میرفتن تو یه نقش فانتزی و اونجا هم یک دنیا انتخاب بی منتها برامون وجود داشت که تنها وجه اشتراکشون کتابای فانتزی بود که میخوندیم. البته یکم که پیشرفت کردیم دیگه متکی به خودمون داستان ها می گفتیم و شعر ها می سراییدیم که واقعا عالی بودن!
یکی زئوس قدرتمند ولی پیر و خرفت می شد، یکی کالیگولای خونخوارف یکی بلاتریکس شیطون، یکی هاول مغرور ولی حساس! همه هم شبیه خودمون بودیم هم شبیه کاراکتری که بازی میکردیم. خودمون رو درگیر کارای به ظاهر مهم و مسئولیت های خطرناک و پیچیده می کردیم و میشه گفت زندگی رو تمرین می کردیم! مهم تر از همه این بود که کنار هم شاد بودیم.
بدبختانه اون دوران هم تموم شد و حالا دیگه حتی به زور میشه کس دیگه ای رو پیدا کرد که تو سایتی ایفای نقش بازی کنه. اصلا هنوز اینجور جاها هستن؟

یخورده که پیشرفت کردم وارد یه جمعی از دوستان شدم که وبلاگ می ساختن برای ایفای نقش. محوریتشم فقط کتابای ب.ب.ش بود. اون دوران رو هم خیلی دوست داشتم و دوستانی که تو این مدت پیدا کردم با اینکه نمی دیدمشون از عزیزترین دوستام هستن و خواهند بود البته! دلم چقدر براشون تنگ شده. چقدر برای حس خوبی که بهم میدادن چقدر برای کارای کوچیک ولی درعین حال برزگی که باهم می کردیم، چقدر برای شوخیامون و جنگ های الکیمون دلم تنگ شده.

هعی...خاطرات خوبی بود ولی حیف که تموم شد. حالا ما موندیم و بازی دنیای بزرگ که با وجود اون همه تمرین فکر میکنم هنوز براش آماده نشدیم!...شاید هیچ وقتم آماده نشیم...شاید تا بیایم آماده شیم زندگیمون تموم شه:(


یکشنبه 14 شهریور 1395

اوباسوت



آن چیست که در این زمان خشکسالی می جنبد
در میان کوهپایه ی ساکت
جوانی است که مادرش را بر دوش می کشد
به سوی آئوکیگاهارا

و پیرزن سر شاخه ها را می شکند
مبادا که پسرش راه برگشت را گم کند


یکشنبه 14 شهریور 1395

کامی کازه




احتیاج است یک انسان
روح بلند خود را تقدیم کند
در آئوکیگاهارا
تا برای نجات نسل های آینده
باد الهی بوزد





( تعداد کل صفحات: 7 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ]